تبليغاتX
sokote bi payan

sokote bi payan

وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم باشی… از هر چه قرار است غیر تو باشد… خواهم گذشت

برگرد...

                              


ای کاش بودی و می دیدی که چشمانم چطور در انتظار توست


اشکها در بدرقه راهت همچو آبی که بدرقه کننده مسافر است


تو را بدرقه می کرد و در انتظار بازگشت توست


ای کاش بودی و التماس دستانم را می دیدی که بسوی تو دراز شده


و با فریادی بی صدا تو را به سوی خود می خواهد


آری این منم که از دوری تو دیگر تاب و توان حرف زدن ندارم


برگرد که دیگر در من جانی نمانده که نثار تو کنم ، برگرد ...


برگرد ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 14:58  توسط parvane  | 

خیلی سخته


                                       

شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟خیلی سخته ادم كسی رو نداشته باشه...

دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه...

نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه ... 

نتونه اخرش برسه به یه بن بست ...

تك وتنها با یه دلی كه هی وسوسش می كنه اونو خالی كنه ...

اما راهی رو نمی بینه سرش روكه بالا می كنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...

خیری از اسمون هم ندیده

مگه چند بار اشك های شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گریه كنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن كرده تا كم نیاره ...

خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو كنه اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهایی بناله...

خیلی سخته ادم ندونه كدوم طرفیه؟!

خیلی سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هایش جدا كرده ...

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده یا ...

پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده كه صدات به خدا نمی رسه.... ؟!

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 16:58  توسط parvane  | 

❤❤❤❤بهترینم دوست دارم❤❤❤❤


ღ❤دوست دارم❤ღ 


    

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 17:45  توسط parvane  | 

باران میبارد امشب.....

باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من رنگ غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 15:39  توسط parvane  | 

نو جووني...

                                                           


 سخت ترين دوران زندگيست 

در حالي كه تو احساساتت غرق شدي با كمك

دلت ممكنه هر كاري كه اصولا بعدش به غلط كرم ميفتي!انجام بدي...

نوجووني يعني هميشه نااميد بودن يا شايدم مدام حسرت خوردن

واسه داشتن نداشته ها!

نو جووني يعني گوش دادن هميشگي به نصيحت هاي اينو اون

نوجووني يعني حسودي به بزرگترايي كه هر جا بخوان تهنايي ميتونن برن

نوجووني يعني تنها بودن و سوختن وساختن با هر چيزي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:25  توسط parvane  | 

عشق چیست؟

               
روزي براي رسيدن به حقيقت عشق ازتوپرسيدم:عشق چيست؟گفتي اشتياق تشنه اي براي رسيدن به يک قطره آب ...گفتم عاشق کيست؟گفتي آن که براي رسيدن به محبوبش مثل شمع مي سوزد...گفتم اين سوختن وساختن ازچه روست مرا در عشق توان سوختن وساختن نيست.گفتي عشقت عشق نيست...پرسيدم تونيز آيا درتب عشق مي سوزي اما...سکوت کردي ومرا بي پاسخ رها کردي من اما امروز مي دانم سکوت چشمانت گواهي سوختن را مي داد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 16:12  توسط parvane  | 

بی تو بودن

   
    بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 20:3  توسط parvane  | 

تنها تويي بامن تنها

                              


گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد  

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گريهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:24  توسط parvane  | 

بارون


باز باران آمده تا در زیر آن قدم بزنم
باز دلم گرفته تا همراه با باران اشک بریزم
باز دلتنگی به سراغم آمده تا به یاد تو بیفتم
باز بی قراری و باز هم چشم انتظار
احساس من در این روز بارانی ، احساسی به لطافت باران ، به رنگ آبی
آرزویی در دلم مانده ، شبیه حسرت ، شاید هم یک رویا
آن آرزو تویی ، که حتی لحظه ای اندیشیدن به این آرزو مانند لحظه پریدن است ، مانند لحظه زیبای به تو رسیدن است
شیرین است آرزوهای عاشقانه ، به شیرینی لبهای تو ، باز هم باران مرا به رویاها برده ، خیس کرده قلب عاشق مرا با قطره های مهربانش، دیوانه کرده این هوا ، قلب مرا ، چه زیباست قدم زدن به یاد تو در زیر قطره های بی پایانش.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 13:1  توسط parvane  | 

به نظر تو عشق دلیل میخواد؟

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:45  توسط parvane  |